خرید بک لینک
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: جمعه 16 ارديبهشت 1401 ساعت: 16:46

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: جمعه 16 ارديبهشت 1401 ساعت: 16:46

כָּל־הַדְּבָרִ֣ים יְגֵעִ֔ים לֹא־יוּכַ֥ל אִ֖ישׁ לְדַבֵּ֑ר לֹא־תִשְׂבַּ֥ע עַ֙יִן֙ לִרְאֹ֔ות וְלֹא־תִמָּלֵ֥א אֹ֖זֶן מִשְּׁמֹֽעַ:

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 29 دی 1397 ساعت: 11:04

بُعد: چند روز میشود یک ماه؟ چهار هفته، سی روز ... ؟ نمیدانم. لابُد بستگی دارد در نیمکره شِمالی باشیم یا جِنوبی، تقویممان میلادی باشد یا قمری یا خورشیدی و... چه میگویی از روزهایی که تک تکِ لحظاتاش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 29 دی 1397 ساعت: 11:04

تنها متاسف نیستم برای خودم. به شدت غمگینم از اینکه ذره ای نمیفهمم، ذره ای توان همدلی نمیدانم و بلد نیستم، ذره ای همدردی و... بعد انتظار داری آدم باشی؟ چه رسد دوست و دوست صمیم و رفیق شفیق و... چقدر غمگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 29 دی 1397 ساعت: 11:04

أَحبّ الخَریفْ

قالَتْ لی

و مِنْ یومِها و أنا أَتساقطا...

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 29 دی 1397 ساعت: 11:04

طی این دو ماه چهارمین یا شاید پنجمین بار است سرماخوردهام. و این اصلاً خوب نیست. بدنام قوی بود و شاید سه سالی یکبار مختصر سرما میخوردم؛ اما شیمیدرمانی به شدّت ضعیفام کرده است: جسم تنها تحلیل نمیرود(منظورم ریختن مو، وکباغر شدن، کبودی زسر چشم و... و... است)، بلکه سیستم ایمنی بدن هم ضعیف میشود، حتی یک بیماری ساده میتواند دخلت را بیاورد و تمام. ازین چهار پنج باری که سرماخوردهام، سرماخوردگی اول آبانماه از همه بدتر بود، تب بالا، تعرق شدید، و... و... ، شانس آوردم. این سرماخوردگی هم از دیشب سر و کلهاش پیدا شده، و شدت گرفته، و الان رسیده به تب و لرز، درد گلو و سرفه بیوقفه. حال مزخرفی است و ترس ناکار شدن هم دارم. لباس گرم چندتا پوشیدهام روی هم، مدام داروهای گیاهی میخورم/مینوشم، قرص و سوزن و بخور و...، و رفتهام زیر چند تا پتو، چسبیده به شوفاژ. یک درد شکم مزخرفی هم آمده سراغم: عجب وضع بدی است. شیمیدرمانی تازه با همین سرماخوردگی تعطیل شد، با این شدت یحتمل جلسهی بعدی هم تعطیل شود. ولی باز باید بیایم تا آزمایش بگیرند و.... چقدر بدنم کوفته است و درد میکند امشب. انگار یکی دست کرده توی دل و جگرم و دارد همه را میکشد بیرون، انگار یک سیخ داغ کرده باشند توی استخوان. امیداورم این بار بستری نشوم دیگر... از بیمارستان و بستری شدن نفرت دارم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

سهشنبهای که گذشت(چهاردهم)، بعد از ده یازده روز برگشتم، با سرماخوردگی شدیدی که حتّی باعث شده بود بستری شوم و شیمیدرمانی را هم به تعویق انداخته بود(و هنوز ادامه دارد ولی نه با آن شدَّت). صُبح رسیدم، در پرواز گوشام خون آمده بود، مستقیم رفتم دکتر، کارهایی کرد و چیزهایی نوشت. رفتم خانه، مادر جانام را دیدم، بوسیدماش و خوشحال شدم، هرچند سرم کمی گیج می رفت و دردی هم داشتم و خوابآلود هم بودم. به بانک رفتم تا اوراقی را برای دوستی امضاء کنم. رفتم دنبالِ کاری برای دوستی و نیز مادر جانام. چشمام به دیوار خورد، عکسی دیدم و ترسیدم—چرا که میلاد را یادم آمد—، با ترس به عکس نگاه کردم، بله خودش بود: هادی. نمیتوانستم باور کنم چرا و چطور و کِی... ؟ به چندین نفر زنگ زدم و کسی جوابی نداد. تاریخها را دُرُست ندیدم، فکر کردم دیروز بوده. به زحمت خودم را جمع کردم، هنوز ناباورانه داشتم فکر میکردم چطور میشود؟نه! ممکن نیست! به هر زحمتی بود رفتم و کار را تمام کردم. برگشتم خانه. باز زنگ زدم، خبری نشد. بعدتر، ظهرِ دیرتر، رحمان زنگ زد، صحبتی کردیم و خوشوبشی، گفتم: هادی... ، گفت تو هم فهمیدی؟ گفتم: منم... قصه کرد، و گفت چه شده بوده: برادر کوچکتر چند روز[شب] پیشتر مست کرده است و در خانهشان شلوغ کرده و... و ... ، هادی آمده است آراماش کند، درگیر شُده و گلدانی و ضربتی و ... و ... . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

خوب است جایی از آنِ خود داشته باشیم: میتوانی خلوت کُنی، و از هیاهوی زمان و دُنیا و آدمهای غریبه[و گاه آشنا حتّی] لَختی کناره بگیریم. خوب است جایی از آنِ خودم دارم. حالا، اگر دوستی عزیز(عزیزترین دوست)، جایی از آنِ خود نداشته باشد، میتواند بیاید اینجا--که لابُد بخشی از آنْ از آنِ او نیز هست(و فکر میکنم آنها که عزیزند بخشی از چیزهایی که داریم مالِ آنها نیز هست)--، و اندککی از هر آنچه که پُشتِ درِ اینجاست، فارغ شود. بیاید و بنشینیم و یکدیگر را ببینیم، با هم بخندیم، و گاهی یکیمان بزند زیرِ گریه، و نپرسیم چرا گریه میکنی؟ صمیمیّت و محرمیّتْ این نیست که، همه چیز را بدانیم، و یا بگوییم؛ این نیز هست که، چیزهایی نگوییم و ندانیم، و از نگفتنِ یا ندانستنِ آنها، آنجا، نزدِ آن کَس، احساسِ امنیّت و آزادی، داشته باشیم(امنیّت و آزادی نیز، همیشه این نیست که چیزی بگوییم یا کاری بکنیم)، و از نشنیدنِ آنها حسّ نکنیم که صمیم نیستیم و یا غریبه بحساب آمدهایم. اگر اقتضاء صمیمیّت و محرمیّت هم نباشد، اقتضاءِ ادب و احترام، این هست که، اصرار نکنیم در گفتنْ و ... . حالا اگر موقعیّت و وضعوحال بغرنج است و دوستی پریشانأحوال، شاید بهتر باشد بهجای اصرارِ بر گفتن و محرم دانستن، صرفًا باشیم. گاهی صِرفِ بودن هم خودش کاری است، همچنان که گاهی باید بروی و بگذاری تنها باشد. اگر اقتضاء صمیمیّت و محرمیّت هم نباشد، شایدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

صدایِ کشیده شدنِ تیغ روی مقوا و کاغذ را بلد نیستم بنویسم! بوی چسب، جایی که خیلی روشن نیست، هوایی که اندکی سرد و اندککی نَمور است؛ نشسته است و دارد کار میکند، من هم برایش چای بریزم یا یک چنین چیزهایی. الان هم این جمله یادم میآید، مینویسم اینجا تا بعد: Un ami est celui qui coaît la chanson qui est dans ton coeur et qui peut te la chanter quand tu en as oublié les paroles… هرچند که چنین تصوّری از خودم نداشته باشم. به چایْ و چند تا رنگ، و، "او" چه آهنگی میآید؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

از کنارِ خیابان پیاده رد میشد، خانمی در ماشینی ستیشن، پُشتِ فرمانْ نشسته، تنها، خیابان هم خلوت و چراغهای برق کمجان؛ چونان گُربهای: به سمتِ دَرْ خیلی غمگین لَمیده و سَرَش را به شیشهی دَرْ تکیه داده، چَشْمانش پُر از اَشک و اِنگار بُغْضی آمادهی ترکیدن.—خیلی خوب میبود مثلِ شاید یک فیلمِ هالیوودی بِرَوَد پُشتِ شیشهی ماشین آرام بکوبد—جوری که نترسد(چطور؟!)—، و بَعْد بگوید کُمَکی از دستم ساخته است؟ یا مثلًا شاخهی گُلی شاید میداشت و آنرا میگذاشت پُشتِ شیشهی جلو یا برفپاککُن و میرفت، یا کتابی میداشت با خودشْ آن لحظه و این کتاب برایِ آن خانم خواندنی میبود و روی کاپوت ماشین یا پُشتِ شیشه میگذاشت، یا یک سیدیِی موسیقی میداشت و به او میداد یا پُشتِ شیشه میگذاشت؛ شاید لَختکی و اندککی غماش فراموش میشُد(امّا اصلًا فضا هالیوودی نبود!). حالا که خودش هم غمگینتر شُده است، انگار این نیست که لزومًا باید کسی را بشناسیم و ... و ... ، دِلْ که غمگین باشد، دُنبالِ بهانه میگردد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

این روزها چندان خوب نبوده و با اینکه از دیروز شِدَّتِ ناخوشی بیشتر شده است، هوایِ این شهرِ دورِ جنوبی بهشدّت مطْبوعْ و لَذَّتبَخْش است. زیباشناسیاش چنان تحریک شُده است که دوست دارد در این هوایِ ابریِ ملایمْ با تکّههایی از آسمانِ آبیاش—آبیی دلنشیناش—، و این نَسیمِ خُنَکیْ که به اوائلِ بهارِ سالِ جلالی میماند، برود لبِ ساحلِ و خلیج را نگاه کند و خُنکای نسیمْ آرام زیر پوستاش بِخَزَد. هوای پاییزی اینجا گاهْ چه شگفتانگیز است! حتیٰ اگر تناش به نازِ طبیبان نیازمند و دلی[یا دلهایی!] محزون باشد. _______ *عِنوانْ البته مصرعی از اُستاد منوچهری.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

چهره و تصویرش کاملًا در خاطرش هست؛ چه چشمانِ بزرگ و شگفتانگیزی داشت. مرغزار را یادش هست—و عجیب اینکه "دشت" و "مرغزار" او را همیشه بهیادِ آنجلوپولوس میاندازد—، پاییز و زمستان، باران که میزد، علفها بلند میشدند، و گیاهان سبز و خاکِ خُشکِ زمین نرمْ و جاندار میشد، و آسمانِ آنجا آبیتر، و همیشه نسیمِ خُنَکی بود که از لایِ برگهایِ کُنار و نخل و گز به سَطْحِ پوستِ کودکی و نوجوانیاش بخورد، و آبانبارهایی که بارانهای زمستانی پرآبشان میکرد، و قارچهایی که زمین را پر از تپههای کوچک کرده بودند، و کاکُل و منگک. نانی که پخته میشد و پنیر و چایْ و کاکُل و گوجه و ... و ... . و او روستازاده نبود، بلکه پدر و مادر و اجدادش روستازاده بودند، خواهران و برادراناش. سوارش میشد، و میرفت، گاه از طلوعِ آفتاب تا غروب: میرفتند تا تپههای دور، و او "چَمَنْ مِیل" میکرد و آبِ دشتْ را مینوشید! میرفتند تا صخرههایِ سیاهی که جانبِ غرب بود، و یا به سمتِ روستاهایی که سیلِ سالهای دورتر، با خود برده بود و الان فقط آواری برجا بود: خاطراتشان پراگنده بر خاکِ برهنه، با چند نشانهی ناچیز از حضورِ انسان بر این خاک. و سُم بر آوار میکشید و چشمِ بهخاطراتِ خاک میدوخت. گاهی اسب گریه میکرد، و کودک حیرتزده از آن چشمانِ بزرگِ حیوانْ که میگریند. رنگِ حنایییِ شگفتی داشت، با غُرَّهای بر پیشانیاش، کَشیده بود و بلند، و نه خیلی تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

إبراهیم أبو ثریا.

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

پاییز را بسیار دوست دارم- نه صرفاً بخاطرِ تنوّع شگفتانگیزِ رنگهایش-، و از میانِ ماههایِ این فَصلْ آبان ْ از برای منْ ماهِ محبوبی است( "محبوبی" اینجا صفتِ توصیفی است نه اضافی!)، دقیقتر: محبوبترین. دوست داشتم هفت شاخه باشد، زرد و نارنجی، بیهیچ آرایشِ اضافی و با شاخههای بلند و با آن نوعْ زرد و نارنجیای که بسیار خوش میدارم. همه چیز را دقیق انتخاب کرده بودم. امّا نشد که بشود. حالا دوست میدارم امروزش کمی آرامتر بگذرد(بوده باشد)، حتّی اگر شادیاش اندکی بیش نشود، و این خودْ شادیِ کمی نیست که روزیْ اندکی حتّی آرامتر باشد. زیبایی این روزهایی که من نمیبینم، و رنگارنگی پاییزی که او محروم است، البته غمانگیز است، امّا چیزهایی هست که کمی دلِ اندوهْزده را حتّی گاهی گرم میکند: همین که هستْ و بوادامه مطلب

برچسب: هفدههشت, نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

صفحه بندی