شَکلِ اوّل - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 0:56
ایوان ایلیچ حقوق خوانده بود و در دوران دانشگاه، در درس منطق آموخته بود: « کایوس انسان است؛ انسان فانی است، پس کایوس فانی است.» در واقع ایوان ایلیچ یاد گرفته بود که «همهی آدمها میمیرند »، ولی این« همه » شاملِ حالِ« همه » بود، جز خودِ ایوان ایلیچ! ایوان ایلیچ استثناء بود، به همین علّت مرگ همیشه به خان...
کَالْمیّتِ بَیْنَ یْدِیَ الْغَسّالِ - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 0:56
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Blue - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 0:56
غریب نیست که وقتی حُزن هجوم میآورد، در شکمات احساسّ درد میکنی؟ اندوهی که متراکم شده باشد انگاری، اینقدر متراکم که انگار کلّ وجودت چگال شده باشد، الان انگار در تخت از شدّت فشردگی و چگال شدن، دارم غرق میشوم و فرو و فروتر میروم. احساس دلتنگی میکنم حتّی، و بقول دوستی، دلتنگی هرجورش« یاغی » است. مُدام اح...
... Eterno En Mi - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 0:56
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
میلاد - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 0:56
آخرین روزهای پاییز ۱۳۸۴، از میدان اصلی شهر رد میشوم، کمی عجله دارم، میخواهم برسم جایی برای انجان دادن کاری. به سمتِ شرقی میدان رسیدهام، یک لحظه و فقط یک لحظه چشمم به دیوار میافتد، مکث میکنم، چهرهام شاید حیرت زده است، انگار چیزی میبینم و نمیخواهم باور کنم. نوشته است فردا... . عکساش هم همان لبخند خاص ...
فی عینیکِ... - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 0:56
فی عینیکِ خلاصةُ حُزنِ البشریَّه... در چشمانت خلاصهی اندوه انسانهاست... "نِزار قبانی"
ناخوشی... - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 0:56
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خاطرت تسلی... حضورت التیام... - تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 18:14
وقتی بر تخت سفید درد می کشی و می نویسد و آرام می گیری: ما شکیبا بودیم و این است کلامی که ما را به تمامی وصف می توان کرد
کَنْسِر یا بُرجِ چهارم؟! - تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 18:14
هنگامی که سرما خورده باییمیمی گویم سرما خوردهیم و مثلا اسم انگلیسی یا نام آن را در تونپیسیتی بنویسید، به معنی نگویید: nasopharyngitis، من نشنیدهام پزشکی نام فنّی سرماخوردگی را بگوید، حتّی وقتی خودش سرماخورده. طیّ سالها، دوستانی را دیدم که مبتلا به سرطان شدند، سه نفر از بهترین دوستانم را از دست دادم،...
continuity - تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 18:14
میگویند پیچیده است، چند دارو برای دو مشکل جدّی پیچیدهتر کرده است. انگار همه چیز در فضایی مهآلود غوطهور بوده باشد، روشن نیست امتداد درد به کحا میرسد، معلوم نیست استمرارِ درد چه خواهد کرد... من از موهبت و محبت و خیرخواهی و مهربانی آدمهای خوبی برخوردارم، بقول بودا میشد بدتر بشود، و سخت نیست تصور کنم کس...
ε ρωνεία - تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 18:14
شخصیت داستانی 'شرلوک هومز'، در جایی شغل خودش را اینطور تعریف میکند[مقل به مضمون]: « من کاراگاه خصوصیام، این شغل را خودم اختراع کردهام و هیچ کس دیگری در جهان چنین شغلی ندارد. شغل من منحصر بهفرد است.» -بهنظرم میرسد-یا دقیقتر: احساسِ خامِ من اینست-، که مشاغل دو نوعاند: یکی مشاغلی که اختیار میکنیم، دوم ...
گوشهٔ جگر شفیق... - تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 18:14
بعد از ظهر زهرا لطفاً زنگ زده بود، از حال ناخوبم ناراحت. میخواست بیاید بیمارستان بماند، ولی گفتم لازم نیست. ولی خُب الان لازم بود کسی باشد وقتی که درد دارد مثل خوره وجودت را میخورد، اما آنکس زهرا نبود که بود و حضورش ضرورت دارد؛ او که ضرورت دارد باشد دورتر است خیلی...و امکان حضورش چه غریب چه محال... ...
...Wish you were here - تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 18:14
بعد از چند روز وقتی دارند از ساختمانی به ساختمان دیگری منتقلام میکنند، این آهنگ که بسیار دوستاش میدارم را پخش میکنم، بنحو عجیبی شعر بتمامی و شفاف در خاطرم حاضر میشود. برایم مهمّ نیست شعر را برای سید بَرِت سروده یا نوشتهاند یا نه، شعر زیباست چه برای او میبود چه نمیبود؛ ولی برایم بسیار مهمّ است که این...
فرودگاه... - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 13:06
ساعت 21:30 از یزد به تهران پرواز داشتم، تهراننشین نیستم، تهران نیز تنها سر راهم بود، یزد هم از برای دیدن دوستانی مهربان. دو ساعت بعدتر از وقتِ پرواز، در بلندگو اعلام شد، پرواز ما تاخیر دارد! ساعتِ 5 صبح هم از تهران به شهر دیگری بلیت پرواط داشتم. رفته طبقه بالا، دفتر مربوطه. از اوضاعواحوال پرسیدم که ...
شأنی که غریب است! - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 13:06
برای من چندان قابل فهم نیست که چرا بعض آدمها برایشان دوستی، معاشرت، و... با کس دیگری باعث مباهی و افتحار است؛ کما اینکه چندان نمیفهمم چرا، آمدنِ کسی به خانهشان-که لابد به دوستی و معاشرت و... با او افتخار میکنند-، باعث افتخار و... ایشان است. بخصوص که در موارد و مواقعی، این افنخار با میزانی از تبختر و...
از بن دندان بگفتش... - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 13:06
الفاظی و حرفهایی هستند که وقتی از « بُنِ دندان »،« صمیم جان »، و « سویدای دل » نمیگوییم، انتظار غریبی نیست مخاطب هر چند ناتیزهوش، میفهمد؛ حرفهایی هستند که« تنها و تنها » باید از بن دندان، صمیم جان و سویدای دل و خالصانه گفت، اگر نگوییم چنانکه باید حرفهایی گفته نمیشود، زبانهایی خاموش میشود، چشمهایی فر...
کار از کار خیزد در جهان - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 13:06
در داستان اول از دفتر اول مثنویِ جلالالدین بلخی معروف به مولانا، آنجا که طبیبان از درمان« کنیزک » درمیمانند و عجزشان از درمان معلوم میشود، بیتی هست؛ تنها یک مصرعِ بیت ضرور است: لیک کار از کار خیزد در جهان مفسران گزارندگان در شرح بیت و بخصوص این مصرع بسیار گفتهاند، و همگی اتغاق نظر دارند که این مصرع ...
حتا روزی که دیگر نباشم - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 13:06
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است .... و قلب برای زندهگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطرِ آخرین حزف دنبالِ سخن نگردی. روزی که آهنگِ هر حرف، زندهگیست تا من به تاطرِ آخرین شعر رنجِ جُستوجوی قافیه نب...
ز بهر روز به شب وعده عقاب کنند - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 13:06
مسعود سعدِ سلمان، حبسیهای دارد با این آغازه: چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانهء اسرار من خراب کنند قصیدهای است برای من بسیار گیرا، هرباز میخوانم اشکی گوشهی چشم و بغضی در گلو. امشب شبِ دومی است که تکرار میشود: درد میپبچد در استخوان، تن بیتاب میشود، طاقت هم تمام. از درد به زمین چنگ میزنی، را...
sub specie aeternitatis - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 5:02
میخواهم سعی کنم تجربهٔ تازهای را بازگو کنم؛ و اگر فعلاً از دردی که در تار و پود و نسیجِ جسمام میپیچد و این ساعتم را مثل همهٔ این روزهایم محنتی کرده و من خسته از این چیزهای مشابه، و به هر ترتیب این درد و دروهای تکراری و ملالآور نوشتن را سخت میکند و فسردگی دلم در این شب دیجور را شدیدتر، تیغ درد را تیز...

برچسب‌های مرتبط

ἀγαπᾶτε τοὺσ ἐχθροὺσ ὑμῶν | وقتی باید رفت | وقتی که باید رفت | good and true | good and true quotes | good and true facebook statuses | منم تمام افق را به رنج گردیده | می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم | blow blow thou winter wind | blow blow thou winter wind rutter