و رفت تا لب هیچ...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 5:02
با همین خنکای نسیمی که در رگهایم جاری است با همین پوستی که میدرخشد با همین قلبی که خیره به خورشید است با همین دستانی که علفهای دشت گریان را به سرانگشتان میساید و با همین پاهایی که زمینهای آب گرفته را میپیماید.... دوست دارم گم بشوم و هیچوقت پیدا نشوم...
خردل!
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 5:02
اینکه بعد از تزریق میخوارد و حتی گاه احساس میکنی پوستت دارد پاره پاره میشود، چیز غریبی نیست؛ هرچند آن داروی ضد خاص نیز تزریق کنند. ولی ظاهرًا گاهگاهی با تأخیر چیزهایی یادش میاُفتد و چند روز بعدتر دوباره شروع میشود. یک لحظه به خودت میآیی و میبینی بدنت پاره پاره شده باشد انگاری... همه حا شیارهایی سرخ ...
جُعِلْلتُ فِداکَ...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 5:02
پیرزن همیشه در معروفترین میدان شهر و روبروی بانک بزرگ بساطش را پهن می کرد، جسه ای شبیه مادرم داشت و سیمای شبیه مادربزرگ( مادر مادرم). گویی نادربزرگ قصه های مجید. سالها بعد فعمیدم خانه اش در خیابان خودمان است، نزدیک نانوایی. مشتری اش بودم، بافتنی هایش همه عالی بودن. کیسه یا جوراب یا هرچه فرقی نمی کرد...
و اُبْیّضُتْ عیناهُ مِنَ الحُزْنِ...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 5:02
احساس عوضی بودن می کنم، احساس اینکه جسم ام توانش رو به تمام است و احساس اینکه جانم رمق ندارد دیگر و یاد 84:11 می افتم: و دیده اش از اندوه او کور شد...
ژاژخایی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 5:02
تذکر: شوخی که نیست، لطیفه و جوک گفتن هم نیست، واقعیت بیمار است بوقت بیماری و تب شدید. تبزده هذیان زیاد میگوید ولی فحش به مهتاب نمیدهد. برای نشان دادن طنز هم نیسن، من طنز و کمدی بلد نیستم ام، حداقل مکتوب بلد نیستم، ملفوظ وضع بهتر است کمی. حوصله هم که نیست، قرار هم ندارم، و بزحمت و محنت همین چند سطر ر...
Morituri te salutant
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 5:02
این هفته بد بوده تا الان، خیلی بد. روزان و شبان و ساعات و دقایق و ثانیهها خیلی کش می آیند. زمان مهربان نیست. افسردگیام بسط پیدا میکند و طوفان در نه فقط در رگ و پی که در استخوانها هم می پیچد، استخوانها انگار منقبض تر می شوند هر روز، این هفته بارها انگار شکسته باشند: از درد. درد که منتشر می شود مثل ای...
ایلوئی ایلوئی لما سبقتنی...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 5:02
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برفِ سُرخ
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 5:02
هشتمین روز از پنجمین ماهِ هشت سالِ پیش. سه روزِ سخت گذشت. در تاریکی و ترس و هراس و نکبت. آخرینشان من بودم، وقتی که خبر آوردند که همه آزاد شدند جز من، مادر در را بست، خودش را زد:فکر نمیکردم هرگز ببینمت... بعدتر وقتی گفتند برو باور نمیکردم. امروزِ هشت سالِ قبل، ساعاتی که تاریکتر بودند. بعدتر جادهای پر...
نَفْثَةُ المَصْدوری و مهجوری...
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 1:43
« از نَفْثَةُ المَصْدوری که مهجوری بدان راحتی تواند یافت، چاره نیست... »، و از دردهایی که شبها به سراغ تن تب کرده میآیند و شب را ظلمات میکنند گریزی نه، و از بغض و رنج و محنتی که الم جاناند و جان را به تن میپیچانند و تن تبکرده را به زمین، گزیری نه! شبِ دیرتر که میشود، گاهی از دردهایش تنم در
یک روز قبلتر
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 2:15
قد کوتاهی داشت. حسام با آن قد بلندترش گفته بود همان سالهای دور دیده بودمش-هر چند فاصله ی سنی شان زیاد بوده باشد-، و به من از او و دیگری می گفت. آخرین بار هم دیده بودش. کی بود؟ شاید ده سال قبلتر. امین آن شنبه که آمد گفت: خبر داری؟ خودم را زده بودم به نفهمی. گفتم نه. مثل روزی که به خودم گفته بودند. حت...
قصهء غصهآمیز که مینویسی، گوشهء جگر کدام شفیق خواهد پیچید؟!
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 2:15
دومین بار بود از اولین مرحله. گفتهاند سه فاز و هر فاز چهار بار. و هر بار دو هفتهای یکبار. اولین بار از همان اول خیلی بد بود. این دومی از همان اول آتفگقدر بد نبود. اما نیمه شب به بعد تهوع و دردهای بیشتر و... استفراغ و.... صبح به زحمت بیدار شدم. شاید سر جمع یک ساعتی خوابیده بودم. چشمم که باز شد دی
سال کبیسه
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 5:39
شاید بتوانم بگویم که مرا برای معلم بودن ساخته اند. حداقل اگر اخلاق و منش خوبی هم نداشنه باشم، ولی اگر حوصله ای داشنه باشم، می توانم مطالب را خوب به متعلم احتمالی انتقال بدهم. هر چند دیگر آن شوق سالهای کمی دورتر را برای درس دادن ندارم. حتی یک هزارمش. ولی باز این هست که هروقت درسی دادم، بیشتر مواقع ت
هذیان: زیر آفتاب هیچ چیز تازه ای وجود ندارد.
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 5:39
درد هست. همیشه بوده. امشب باز کمی با شدت بیشتر. می خواهم ابله را ادانه بدهم، چند روز است. اما فعلا همه چیز متوقف شده است. نمی توانم ابله را بدست گیرم. یک سوم کتاب را حاشیه نوشته ام، شاید ماده ی خانی از برای تحقیقی در سه گانه ی داستایسکی. هرچند خواندنش برای خودم بیشتر از برای شناخت خودم است. با ابله
کاشکی راههای گم شده ی خانه را پیدا کنم...
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 5:39
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بیست و چهار ساعت بعدتر
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 1:02
اوضاع و احوال کمی پیچیده شده. واکنش بدنم در اولین قدم بنحو عجیبی بد بود. احوالم چندان مساعد نیست، دیشب تب داشتم، درد استخوان از همه بیشتر آزار می دهد، انگار انبان باروتی که محتاج آتش بوده. گفتند فعلاً باید اینجا باشی-جای دیگری هم اصلا می توانستم باشم؟!-، اجازه داده اند، به لطف، از تلفن در حد پیام د
تو را حکایت ما مختصر به گوش آید...
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 1:02
چند نفر را از نزدیک می شناسم که به همین "برج چهارم" و همین نوعش مبتلا بورند و دست بر قضا بر بالینشان بوده ام. پس با چیزی که می شود دید چندان غریب نیستم ولی یا چیزی که دارد رخ می دهد بیشتر غریبه. به دانسته های پزشکی ام چیزکهایی اضافه می شود، که البته مثل دانسته های دیگرم جندان مهم نیست. شخصاً درباره
باشد که رگش بگسلد...
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 1:02
مناظره می کردیم. می گفت: "آمدم کنارت گرفتم، کنار گرفتی". گفتمش: "وصل تو بس عزیز آمد. افسوس که عمر وفا نمی کند". گفت: "امشب اگر نمی آمدم از میان ما چیزی می رفت، فوت می شد. بیگانگی می شد درین حال". مناظره دراز می شد، گفتند چه می گویی؟ گفتمش چرا جواب اینها را نمی دهی؟ گفت: می ترسم دلشان رنجه شود. م
تفاوت منظر: سعی کن زیبایی/سایه در نگاه تو باشد ناتاناییل!
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 1:02
گفت و گویی که امروز در خیابان شنیدم. طرفین گفت و گو یک مغازه دار بودند و یک دستفروش. دستفروش موتورش را جلوی ویترین مغازه دار گذاشته یود. گفت و گو: مغازه دار: رضا... مسخره ... این ویترینه ها! چرا موتورت رو جلوش پارک کردی! رضا: اون سایه است! ----- ناتاناییل اشاره به کتاب مایده های زمینی و مایده های تا...
خسته... خسته...
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 1:02
درد استخوان و خستگی و چیزهای ناخوشایند دیگر همچنان ادامه دارند. اوضاع و احوال جالبی نیست. ملال و اندوه ادامه دارد و بیشتر می شوند: و این دو با هم خود پدیده ی غریبی است. جسم ام کم طاقت تر شده. دوست دارم زودتر برگردم. اینجا غربت زده ام انگاری. دوست دارم برگردم به همان شهر کوچک ساحلی. اینجا دلم گرفته
بیماری به سوی مرگ ...
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 1:02
پزشکها به کسی که بیماری صعب العلاجی دارد می گویند اگر درمانها جواب ندهند عمر چندان بلندی نخواهی داشت-و 'عمر بلند' برای من مبهم است-، شاید هشت یا نه ماه. اینکه اگر درمانها، به تعبیر پزشکها، جواب دهند هم، مشخص نمی کند آن فرد بیمار چقدر دیگر زنده خواهد ماند: عمر طبیعی اش را خواهد داشت یا از متوسط عمر