که یک مرغ مهاجر دارد ...
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 1:02
امروز به قدر کاقی ناخوش یودم و کارد درد به استخوان رسیده بود. ولی این شوق هم بود که بر می گردم خانه. و کمی شاید احوال روحی ام بهتر شود. همین شوق بافث می شد درد جسم و آلام جان را بیشتر تاب بیلورم. شب قبل هم ناخوش بودم مثل شب قبلتر و شبهای قبلتر و... . ظهر داغی بود و حال ناخوشم، بدتر می شد. فرودگاه
تجربه ی ناخوشایند
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 17:00
چیز غریبی در من است؟ گمان نمی کنم. بقول امروزیها تیپم کلاسیک است! در ورودی و گیت اول: مامور بنحو خاصی به من نگاه می کند. کسی جلوی من ایستاده و یک جعبه کایوچویی بزرگ دارد (شاید هفتاد هشتاد لیتری)، و از گیت عبور می کند. مامور نگاهی سریع و سرسری به جعبه اش می اندازد. نوبت من است: کوله پشتب و عصا و کی
منتظر و نگران و شاید چیزهای دیگر...
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 17:00
بعد از ظهر رفتم دیدن دوستی عزیز که رواندرمانگرم نیز هست. بعد از دو سال می دیدمش. دو ساعت و نیم جلسه درمان و بعدش نیز همنشینی. با مهربانی و صمیمیت. در رواندرمانگری دوستی می ورزد و به مخاطب به چشم بیمار یا یک بسته پول نگاه نمی کند. هر چه بتواند انجام می دهد. در دوستی مهربانی اش بی منت و بی رشوت است،
اوّلینْ قَدَم، دوّمین مرحله باشد!
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 9:35
یکی از مسائلِ ما الان این است: داروهای اصلی و مهمّی که مربوط به این نورسیده است—بخصوص سرنگی خاص که در تمام این سالهایِ درمانِ مشکلِ پا و سیستمِ عصبی—، هر هفته تزریق میu200eکردم، و علاوه بر آن، داروهایی بوده که در بیمارستان تزریق میu200eکردم. یکی از سوزنها دقیقًا مهمترین دارویی است که، پیش از شروع و ...
ابله
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 9:35
بعد از شاید ده سال، دارم ابلهِ داستایسکی(/داستایفسکی) را میu200eخوانم. بخشِ اوّل تمام شُده است، خستگیِ مفرطی که هر روز انگار بیشتر شُده در این یک ماه و اندی، مانعِ سرعتِ بیشتر است. یادداشتهایِ زیادیِ کنارِ کتاب نوشتهu200eام، بیشتر حدیثِ نَفْس، و اینکه چقدر شباهت بینِ خودم و ابله میu200eبینم و ترسِ ا...
برگِ تَرْ خُشْکْ میu200eشَوَد به u200eزَمان...
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 9:35
تصوّر میu200eکنم جُزْ سنّu200eوسالِ 17 یا 18 سالگی(آنهم مدّتی کوتاه)، که تصوّراتِ خام و ناپُختهu200eتری از این روزهایم نسبت به زندگی داشتم، هیچوقت سعیu200eای به جدّ و از سرِ صداقت برایِ بهبودِ خودم(/زندگیu200eام) نکردهu200eام. همیشه نوعی اِهمال، کاهلی، سادهu200eدلی، سَبُکْu200eسَری، کارِ امروز به فر...
امشب از شبهایِ تنهایی است رحمی کُنْ بیا/ تا بخوانم بر تو امشب دفترِ سودایِ من...
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 9:35
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
مادر دریایِ غَم را قصّه میu200eکرد...
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 9:35
مادر قصّه میu200eکرد. یک روز گفت: خاکِ آدمی را که سرشتند، هفتاد و چند روز آبِ دریایِ غم بر خاکش ریختند و یک روز آبِ دریایِ شادی. قصّهu200eیِ غریبی بود. کِی قرار است رنگِ دریایِ شادی را ببینیم؟
♋️: چهارمین بُرج
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 10:41
تراشیدهu200eام، قرار است بزودی شروع شود. از عجایبِ روزگار یکی همین که همین چند مدّت پیش بعد از سالها دوستی را یافتم آنسوی عالم و نوشت که به همین ابتلاء دُچار شُده. اِنگار که قرار بوده بنحوی من هم از خودم خبردار بشوم. راستش وضعِ روحی خوبی ندارم و این خوب نیست. عصا دارد بعد از چند سال کنار میu200eرود(...
کمی اعتراف
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 10:41
چیزی که پایین آمده نامهu200eای است به دوستی. چیزهایِ خُردی برداشتهu200eام تا بتوانم اینجا منتشر کنم. نامه را فکر کنم دیروز نوشتم. آن دوست پاسخی به لطف نوشته. حالا چرا این کار را میu200eکنم؟(انتشار نامه) دردِ دل است؟جلبِ ترحّم؟ عذرخواهی؟ نشان دادن صداقت و شرافت؟(در مورد خودم چه چیز مضحکی است ادّعای د...
بازآ که نیم جانی بهر نثار دارم ...
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 5:07
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
لعلّ اللهَ یُحدِث بَعدَ ذٰلک أَمرًا!
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 0:15
گُفتْ بخوان، خواندم، الان به لُطفِ او و اجابتِ أَمرش-که معترفم همیشه عاقلتر از من بوده و بهتر و دقیقتر و سنجیدهu200e و ظریفتر و مهربانانهu200eتر کاری کرده، سخنی گفته، امری کرده به من و... و ...(و این روزهای سخت و محنتu200eبار بهتر و عمیقتر اینهمه را میفهمم)-، الان اندککی آرامترم. و کسی که این دلآشوب...
شَبْ خانه روشَنْ میu200eشَوَد چونْ یادِ نامَتْ میu200eکُنَم...
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 0:15
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
κώμα
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 0:15
بعد از سالها توانستیم با یکدیگر تماس بگیریم. از حالِ بدش نوشته بود. و دُنیایی از نگرانی بعد از سالها از آنسویِ دُنیا و اقیانوس و دریاها به من رَسیده بود. رژیمِ غِذایی سالمی داشت، به کارش علاقه قلبی داشت، روزهایِ تعطیلِ هفته به کوهنوردی، گاهی شِنا و چیزی که بیش از همه دوست میu200eداشت میu200eرفت: پرو...
آرام، انگار نمُرده باشد...
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 0:15
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طهران، غربت...
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 0:15
طهرانم و به خانه کسی نرفته ام، مسافرخانه ای خلوت و کوچک و دور تنها در غربت. دوست دارم به شهر کوچک خودمان برگردم و دیگر از آنجا نروم... آنجا، کسی را می شناسم که دوست دارم کنارش باشم، ببینمش، بشنومش، حتی اگر دیگر لمسی نباشد. دوست دارم لبخندش را ببینم نه یک استیکر خشک از فاصله ای بعید... تازه که لجنه
...your heart, It's always gonna be broken
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 0:15
RANDI: Yeah. I, uh...Because...I said alotta terrible things to you. But --I know you never -- Maybe you don'twa a talk to me LEE: It’s not that .RANDI: But let me finish. However it -- myheart was broken. It's always go abe broken. I know your heart isbroken too. But I don't have tocarry...I said t...
سایهu200eیِ شوم و سنگینِ گذشته: به بهانهu200eیِ چند دیدار، گفتu200eوگو، و سکوت(گذشته حاضر است!)
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 9:21
أَوَّل: اینکه بگویی مَنْ فُلان کار را کردهu200eام و یا بهمان فضیلت را دارم و یا در حقِّ بیستار کَس، بهمان کُمَک/مَحَبَّتْ/ کار و ... و ... را انجام دادهu200eام، و یا فلان حقّ و ... و .... را در نِسبَتِ با دیگری—که شاید برای او کاری کرده باشم یا نکرده باشم—، و یا در نسبتِ با خودم دارم، سهل است(یا من ...
Confessiones
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 19:56
این چند روز گذشته، بارها خطر از سرم گذشت، بارها تا مرز تصادف با موتورسیکلتها و کمتر ماشینها رفتم، و یک تصادف هم بود. رد شدن از چهارراهها و میدانها برایم سختتر، رد شدن از بین جمعیّت دشوارتر، مُدام ناخواسته با آدمها برخورد میکنم، حتّی در کنترل قدمهایم مشکل درست شده. این ایّام هراسِ زیادی از حضور در ب
خورشید خانهu200eات را مفروش!
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 19:56
چرا باید در تَکْوین بنویسم؟ چرا باید تَکْوین بماند و من در آن بمانم و بنویسم؟ دوستی استدلال کرده بود اگر نخواهی در تَکْوین بنویسی باید از هر نوشتنی در جایی[سرزمینی] که زندگی میکنی دست بشویی. این جانِ کلامِ آن استدلال بود، و درست بود. امّا خودم این روزها دلیلِ دیگری از جنسِ دیگری میبینم و میu200eیابم...