گزارشِ روزان و شبان - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 17:03
بیدار شدم، کمی موسیقی گوش دادم: نینا سیمون، چیزکی خوردم، و بعد هم چای و .... ، را آماده کردم و شروع کردم چای نوشیدن و کتاب خواندن. هوا خیلی خوب بود، برای من خُنَک و دلنشین. ساعتی باران بارید-دو روز بود که بارانکی جسته و گریخته بر سر شهر باریدن گرفته بود-، دلم خوش شُد که احتمالاً بروم لبِ ساحلْ باران...
منی که نامِ شرابْ... - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 17:03
منی که نامِ شرابْ از کتابu200eها میu200eشستم زمانه کاتب دکان مِیْ فروشم کرد
تأملاتِ نابهنگام - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 17:03
شهودِ اخلاقی من میگوید: اگر به جایِ ترسیخ و رُشد فضائلِ اخلاقیu200eیِ متعدد، تنها و تنها، توش و توانم، و سرمایه و توجّهم را بتوانم بر یک عدد ”فضیلت“ بگذارم، و آنرا در خودم راسخ کنم و رُشد بدهم، فضائلِ دیگر نیز چونان مجموعهu200eای همبسته و دَرهمu200eتنیده، فراخوانده میشوند، و در من ریشه میدَوانند، را...
مِقْراض تیزِ تناقُض - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 17:03
زندگی چقدر عجیب است: ”لحظه“ای و ”آن“ی شفاف و لحظه و آنی دیگر ماتْ، چیزی که هم خودم آنرا ”میسازم“، هم به من ”تحمیل“ میشود، بنیانش را جهان به من ارائه میکند، ولی آنرا از من میدزدد، با رویدادها ساییده، پراگنده، شکسته، تکه تکه و بریده میشود، و باز یگانگی خود را به چنگ میu200eآورد، زندگی، چقدر سنگین و صُ...
درسِ گران آموخته: آموزهu200eیِ بزرگ - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 17:03
این را دیگر میدانم که «زندگی همچنان که پیش میرود ما را تهیدستu200eتر و تنهاتر میکند.»-زندگی آنچه را که میخواستم به من داد و در ضمن به من فهماند که آن چیز اهمیّتی نداشت. امّا درسِ گران آموخته چه بود که تو را اندکی آرام میکند، تو را اینقدر در مقابلِ روند و آیندهایِ چیزها، کَسان، رویدادها، غَمها و شادی...
کودکی و عزّتِ نَفْس(=کودکان خیابانی/کار) - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 17:03
تصوّر من آنست که هر نوع خدشه وارد کردن و خدشهu200eدار شدنِ عزّتِ نَفْس(= عِزَََّۀ النَفْس)، نتایج بسیار نامطلوبی دارد-در این نکته بحث و مُناقِشَتی نمیکنم که، چنین آسیبهایی فیu200eحدّ نفسه نیز نارواست. برای ادامهu200eیِ آنچه میخواهم بیان کنم، بهتر آنست که توضیح دِهم مُراد و منظورم از ”عِزَّتِ نفس“ چی...
هَیهات از این خَیالِ مُحالَت! - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 17:03
زِنهار از این اُمید درازت که در دل است هَیهات از این خَیالِ مُحالَت که در سَر است "سعدی"
مراقبتْ از حدود - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 17:03
تصوّر میu200eکنم باید این نکته را درونمان راسخ کنیم و استوار، که در تعامل با دیگر آدمها، بخصوص کسانی که از بُنِ دندان دوستشان میu200eداریم، و در جانِ ما جا خوش کردهu200eاند و با نِهانِ ما سَر و سِرّی دارند، حدّ و حدودی را «رعایت» کنیم. چه آنکه این عُلقه و دلبستگیِ ما میتواند رهزن شود، و ما را گُمراه...
[اطّلاعیه] دیگر نمیu200eنویسم - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 17:03
دیگر در اینجا نمیu200eنویسم. از اینجا نقلِ مَکان خواهم کرد-اگر بتوان تعبیر «نقلِ مکان» را در مَجازستان بکار بَست و دُرُست تلقّی کرد-، و به «blogspot» میu200eروم. دلیلِ اصلیu200eام این است که در اینجا فضایی دارم که تحتِ قوانینِ جمهوری اسلامی است، و به این اعتبار هر چه که میu200eنویسم بنحوی از أَنحاء ...
دیگر نه اینقدر! - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 5:04
ضیاء موحد-پدر منطقِ ایران و یکی از استادانِ به نامِ فلسفهیِ تحلیلی-، چند سال پیش کتابی نوشت با این عنوان «البته واضح و مبرهن است که ...» با عنوانِ دُوُمِ «رسالهای در مقاله نویسی». نویسنده بر چاپِ دُوُمِ کتاب «یادداشتی» نوشته است، در بندِ سوم آن «یادداشت» به یکی از نقدهایی که بعضِ کسان بر این رساله ن...
?Et qu'est-ce donc que cette vérité - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 5:04
Les hommes meurent et ils ne sont pas heureux. Caligula : Albert Camus تَردامنی، حقیقت را یافت! بَعد از مرگِ مَعشوقْ: آدمها میمیرند و خوشبخت نیستند. عجیب نیست که در نمایشنامه کالیگولا چهار چیز کنار هم قرار میگیرند: گُناه، عشق، مرگ، و زندگی. و عجیب نیست که گناهکاری "حقیقت" را کشف میکند؟
ἀγαπᾶτε τοὺς ἐχθροὺς - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 5:04
Ἠκούσατε ὅτι ἐρρέθη , Ἀγαπήσεις τὸν πλησίον σου καὶ μισήσεις τὸν ἐχθρόν σου. ἐγὼ δὲ λέγω ὑμῖν , ἀγαπᾶτε τοὺς ἐχθροὺς …. - ΚΑΤΑ ΜΑΘΘΑΙΟΝ, 5. 44. شنیدهاید که گفته شده، ”به همسایهیِ خود ’دوستی‘بِنُما (=عشق بِوَرز/محبّتبِوَرز=[Ἀγαπήσεις]) و با دشمنت دشمنی کُن.“ امّا من به شما میگویم دشمنانِ خویش را دوست...
?estranged from thyself - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 5:04
How comes it, that thou art then estranged from thyself? The Comedy of Errors, Act II, sc. 2. چگونه است که تو، با خودت بیگانهای؟ کمدی اشتباهات، پرده دوم، صحنه دوم.
وقتیْ باید رفت - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 5:04
وقتی کسی میخواهد که دیگرْ دوستیای در کار نباشد، و من نیز ”یک بار“* تلاش میکنم تا ”دلیل/دلائلِ“ او را دریابم، و از او میپرسم، امّا پاسخی نمیگیرم، بهترین کار آنست که بی هیچ گفتوگویِ دیگری ”بروی“. ادامه مطلب
از سَفَر بازگشته بود، با حسرتی به او گفت: چقدر جوانی تو. - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 5:04
لهجهu200eیِ شما آکسفوردی است آقا؟! - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 5:04
با کسی سخن میگوید، در گفتوگو با آن شخصِ دیگر به کتابی اشاره میکند، نامِ کتاب و نویسنده را به انگلیسی میگوید: Foundations without Foundationalism: A Case for Second-order Logic (Oxford Logic Guides) Stewart Shapiro. جوانک هم اینکه نامِ کتابی دربارهیِ منطق میشنود زنگی در گوشهایش به صدا درمیآید، عِلاوه...
?good and true - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 5:04
Are you good men and true? Much Ado about Nothing: Act 3, Scene 3 آیا تو مَردی صادق و نیک هستی؟ هیاهویِ بسیار برایِ هیچ، پرده سوم، صحنه سوم.
Fühle - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 5:04
Fühle mich mitunter wie das lebendiges Beispiel der Heisenbergschen Unschärferelation. Es handelt sich um eine Aussage der Quantenphysik, dass zwei komplementäre Eigenschaften eines Teilchens nicht gleichzeitig beliebig genau bestimmbar sind. Entwickelt sich die Monade ständig, so ist es schwierig i...
"تو" آوازی بخوانْ برایِ من - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 7:37
از نامههای قدیمی: اینجا همه چیز سختْ، دُشوار، و ناگوار است، لحظات چه تلخ میگذرند«همچون دشنهای زنگار بسته، فرصت از بریدگیهایِ عصب میگذرد»،دیگر آوازی نمانده برایم. من اینجایم، سخت مستأصل، تنها، خسته، در خود مُچاله، دور از زندگی. میشود تو از آن فاصلهیِ بَعید، از آن نقطهیِ دور، برایم آوازی بخوانی؟! 11 ن...
از درختِ نادیده انار ناچیده بیاور... ! - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 7:37

برچسب‌های مرتبط

ἀγαπᾶτε τοὺσ ἐχθροὺσ ὑμῶν | وقتی باید رفت | وقتی که باید رفت | good and true | good and true quotes | good and true facebook statuses | منم تمام افق را به رنج گردیده | می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم | blow blow thou winter wind | blow blow thou winter wind rutter